بایزید بسطامی، ملقب به «سلطانالعارفین»، یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین عرفای تاریخ اسلام و ایران است. او پیشاهنگ مکتب «سُکر» (مستی عرفانی) است و زندگیاش سرشار از حکایات شگفتانگیز و سخنان بحثبرانگیز است که لرزه بر اندام زاهدان ظاهربین میانداخت.
در ادامه این مطلب از دیبامگ، زندگینامه کامل این پیرِ فرزانه را با جزئیات بررسی میکنیم:
از کوچههای بسطام تا معراج روحانی
طیفور بن عیسی بن سروشان معروف به بایزید بسطامی، در سال ۱۳۱ هجری قمری در شهر بسطام (در استان سمنان فعلی) متولد شد. جد او زرتشتی بود که مسلمان شده بود. بایزید بیشتر عمر خود را در همان شهر گذراند و برخلاف بسیاری از مشایخ که اهل سفر بودند، او معتقد بود که «حق» را باید در درون خود جست، نه در بیابانها.
ماجرای «مادر»؛ کلیدِ گشایشِ بایزید
یکی از زیباترین بخشهای زندگی بایزید، ارادت بیحد او به مادرش است. او میگفت: «هر چه یافتم، از دعای مادر یافتم.» نقل است شبی مادرش آب خواست، بایزید رفت و ظرف را پر کرد و وقتی برگشت مادر خوابیده بود. او تا صبح ظرف آب به دست بالای سر مادر ایستاد تا وقتی بیدار شد، معطل نماند. عسلِ این ادب و خدمت، گشایشهای معنوی بزرگی بود که نصیبش شد.
دلیل بیرون کردن بایزید بسطامی از شهر
علت اصلی اخراجهای مکرر بایزید بسطامی (که میگویند هفت بار او را از شهر بیرون کردند)، به تضاد عمیق میان «عرفانِ مستی» او و «ظاهربینی» روحانیون و حاکمان آن زمان برمیگردد. در اینجا ۳ دلیل اصلی این تبعیدها را بررسی میکنیم:
۱. شطحیات جنجالی (سخنانی که بوی کفر میداد)
بایزید را بنیانگذار مکتب سُکر (مستی و بیخودی در عشق حق) میدانند. او برخلاف مکتب «صحو» (هوشیاری)، معتقد بود که عارف باید چنان در ذات خدا غرق شود که خود را فراموش کند. همین نگاه باعث شد سخنانی بگوید که در تاریخ به «شطحیات» معروف شد.
بایزید در لحظاتی که در جذبه معنوی غرق بود، سخنانی میگفت که در ظاهر با عقاید اسلامی در تضاد بود. او به جای آنکه بگوید «خدا بزرگ است»، در لحظات فنا میگفت: «سبحانی! ما اعظم شأنی» (من منزهم! چه مقام بزرگی دارم!). عوام و فقهای آن زمان، این سخنان را حمل بر ادعای خدایی میکردند و او را مرتد و کافر میدانستند. آنها درک نمیکردند که بایزید در آن لحظه «خود» را نمیبیند و از زبان حق سخن میگوید.
۲. ادعای معراج روحانی
بایزید از «معراج» خود سخن میگفت. او معتقد بود که روحش به ملکوت پیموده و به ساحت الهی نزدیک شده است. متشرعان معتقد بودند معراج تنها مخصوص پیامبر اکرم (ص) است و هرگونه ادعای مشابه از سوی دیگران را نوعی بدعت و گستاخی بزرگ در برابر مقام نبوت قلمداد میکردند.
۳. بیاعتنایی به ظواهر در برابر حقایق
بایزید گاهی کارهایی میکرد که با عرف زاهدان زمانه جور در نمیآمد. او به مغزِ دین توجه داشت و گاهی پوستهها و قشرهای ظاهری که زاهدانِ ریایی به آن دلخوش بودند را نقد میکرد. نقل است که وقتی او را از شهر بیرون میکردند، او با آرامش میپرسید: «جرم من چیست؟» و آنها میگفتند: «تو کافری!» و او میگفت: «خوشا به حال مردم شهری که کافرش من باشم!»
نکته تاریخی: جالب است که هر بار او را تبعید میکردند، مدتی بعد به دلیل بروز بلایا یا اصرار شاگردان و پشیمانی حاکمان، دوباره با احترام به شهر بازگردانده میشد. او میگفت: «بایزید را بایزید بیرون نکرد، بلکه حق بیرون کرد تا او را در تنهایی بپرورد.»
آثار و میراث مکتوب
بایزید کتابی به دست خود ننوشت. تمام آنچه از او مانده، سخنان و کلمات قصاری است که شاگردان و مریدانش یادداشت کردهاند. مهمترین منابعی که سخنان او را حفظ کردهاند عبارتند از:
-
تذکرةالاولیاء عطار نیشابوری: (بخش وسیعی از این کتاب به زندگی و سخنان بایزید اختصاص دارد).
-
النور من کلمات ابی طیفور: کتابی که به جمعآوری سخنان او پرداخته است.
وفات و آرامگاه بایزید بسطامی
بایزید در سال ۲۶۱ هجری قمری درگذشت. نکته جالب اینجاست که مزار او در شهر بسطام، فاقد هرگونه تجمل، گنبد و بارگاه است. او وصیت کرده بود که مزارش پایینتر از مزار امامزاده محمد (ع) باشد تا بیادبی نکرده باشد. امروزه آرامگاه او یکی از مراکز اصلی تجمع اهل دل و گردشگران عرفانی است.
نمونهای از سخنان ناب بایزید
-
«سی سال بود که میگفتم خدایا چنین کن و چنین ده، چون به قدم اولِ معرفت رسیدم، گفتم: خدایا تو مرا باش و هر چه میخواهی کن.»
-
«از بایزید پرسیدند: راه به حق چگونه است؟ گفت: پوست از خود باز کن چنانکه مار باز کند، یعنی خودیِ خود را رها کن.»



